صفحه اصلی   تماس با ما جستجو
 

كميته مشترك كلكسيوني از شكنجه بود

بازرگاني گفت: بازجو شروع كرد با كابل يواش يواش زدن به پاهايم . اين آهستگي اعصاب انسان را داغون مي كند. گفت: درد داره؟! مي خواي درد هم نداشته باشه؟ ما مي خواهيم به تو درد روحي وارد كنيم.

27/05/1388

در چهار قسمت گذشته گفتگو با محمود بازرگاني، از ابتداي تولد تا مسائلي پيرامون زندگي و مبارزات وي با رژيم ستمشاهي را بررسي كرديم . در اين قسمت نيز جريانات ادامه دار زنداني ايشان و نحوه ورودش به كميته مشترك ضد خرابكارري را مرور خواهيم كرد. بازرگاني صحبت هايي خود را اين گونه دنبال مي كند كه بعد از اتمام دوران قانوني مدت زنداني، ماموران از خروج او از زندان جلوگيري كرده و به انفرادي بر مي گردانند. بعد از چند روز، ماموران در سلول را باز مي كنند و مي گويند:

نوبت به من رسيد اسمم را صدا زدندو گفتند : « كميته مشترك». به همه چيز فكر مي‌كردم به جز كميته مشترك. گفتم: آقا من را مامورين اوين دستگير كرده اند. در اوين بازجويي شده ام. نگهبان گفت: خفه شو مگر تو تعيين تكليف مي‌كني؟ گفتم: دقت كنيد! خوب نگاه كنيد! منظورم آمار متقلبين بود.
من با همه مسائل اوين آشنا بودم و نوعي احساس وطن به آنجا داشتم. تعريف‌هاي وحشتناكي از كميته مشترك شنيده بودم. نگهبان گفت: دستور است شما را به كميته ببرند. گفتم: مي‌شود دستور را ببينم؟ نماينده ساواك هم آمده بود. او جلو آمد و گفت: من جهانگيري هستم. مگر تو محمود بازرگاني نيستي؟ مگر اين عكس تو نيست؟ گفتم: بله! گفت: اوين كاري نداري. ما كار مختصري در كميته مشترك با تو داريم. چرا شلوغ مي‌كني؟ چرا آشوب مي‌كني؟
گفتم: آقاي جهانگيري چرا مرا به كميته مشترك مي‌بريد؟ گفت: ‍اِه ! يك نفر از اين زنداني ها سئوال نپرسيدند. گفتم: من كاري به اينها ندارم شخصيت‌هاي اينها جداست. گفت: نگران نباش بيا! او مي‌خواست تلاش كند مرا به كميته برساند. دستبند زدند و ما را به ميني‌بوس‌هاي پوشيده انداختند. از ميني‌بوس‌ها فهميدم كه ما اهميت بالايي نداريم چون اگر مسئله مهم بود يك نفري ما را با ماشين شخصي مي‌بردند.
يكي از بچه‌هاي سبزوار به اسم پرويز با ما بود پرسيدم تو را به كجا مي‌برند؟ گفت: كميته مشترك!
دو نفر از زندانيان را به شهرشان بردند يكي مشهدي بود و ديگري تبريزي. ماشين شخصي آمده بود كه آنها را به فرودگاه ببرد، نحوه‌اي انتقال زنداني‌هاي سياسي از تهران به فرودگاه و از فرودگاه به آن شهر داستان دارد.
پرويز گفت: احتمال مي‌دهم كه يك نفر را گرفته باشند. من هم با خود گفتم حتما چنين است. از در زندان قصر بيرون آمديم به سمت كميته مشترك حركت كرديم طي كردن مسير زماني نكشيد. تهران آن موقع مثل الان شلوغ نبود، ترافيك هم نداشت. صبح اول وقت هم بود. سرهنگ زماني به عنوان بالاترين مقام اندرزگاه دو ما را تحويل داد. ماشين به كميته رسيد و همه پياده شديم. درب ورودي‌اي كه متهم‌ها را مي‌برند اين در فعلي «موزه عبرت» نبود. درب ورودي آن از پشت ساختمان بود كه در حال حاضر «انبار» وزارت‌خارجه شده است.
قبل از پياده شدن به ما چشم بند زدند براي هر نفر يك سرباز براي نگهباني مي‌آمد، دست زنداني را مي‌گرفت و مي‌برد. آن سرباز هم تا جلوي در وظيفه داشت از فرد نگهباني كند. زنداني را تحويل افسر نگهبان مي‌داد تا كارش تمام مي‌شد. حق ورود به داخل ورودي اول كميته مشترك نداشت در اوين سربازها تربيت شده بودند و داخل اتاق مي‌شدند. آن نگهباني كه مرا مي‌برد به من نگفت: پايت را بلند كن[در ورودي كميته مشترك ضد خرابكاري داراي ارتفاع بلندي است] من داشتم راه مي‌رفتم كه يكدفعه ساق پايم به تيزي در خورد و درد دوباره به وجودم برگشت. همه با پا پيش افسر نگهبان مي‌روند اما من با سر رفتم. سرم به زمين خورد، دستم به ميز افسر نگهبان خورد. چشم‌هايم نيز با كش محكم چشم بند بسته شده بود.
اختيارمان دست خودمان نبود، از ميني‌بوس كه پياده شديم چند قدم جلوتر دست‌بندمان را باز كردند من محكم به زمين خوردم شروع كردم به ناسزا گفتن به نگهبان. گفتم: حالا چشم ما بسته است، چشم تو كه بازه. نگاه مي‌كني، چرا نگفتي؟ چون چشم بند داشتم نمي‌دانستم اطرافم چه كساني هستند. دستم را حائل كردم كه از زمين بلند شوم احساس كردم ميزي كنارم است. ميز را گرفتم و بلند شدم. يكدفعه يك سيلي به صورتم اصابت كرد و يك نفر گفت: ساكت! صدايش را شناختم. فهميدم جهانگيري‌ست. گفتم: جناب سروان جهانگيري. گفت: من سروان نيستم.
گفتم: جناب سرهنگ. گفت: سرهنگ نيستم. گفتم: سرلشكر جهانگيري. گفت: سرلشكر هم نيستم، ببينم تو مرا مسخره مي‌كني؟ گفتم: شما نبايد به اين نگهبانت آموزش‌ بدي كه به من بگويد پايم را بلند كنم؟ چون درب هاي زندان قصر هم از زمين ارتفاع داشت. جهانگيري گفت: مگر در زندان قصر براي عبور از درب‌ها پايت را بلند نمي‌كردي؟ اونجا هر لحظه در را براي تو مي‌بريدند؟ خلاصه داستاني شد.
ما در همان ابتدا كتك مفصلي خورديم. در اوين آن سرباز با لگد به پاي من زد و من با كله به سر او زدم، اما اينجا كله زدن به سر نگهبان ممكن نبود!! چشمم بسته بود، به چه كسي كله بزنم؟ جهانگيري گفت: حالا ساكت باش كارمان را انجام دهيم، نفر بعد از تو آنجا ايستاده. يك نفر يك نفر داخل مي‌بردند. گفت: چشم بند را بردار. تا چشم بند را برداشتم ديدم ميز گزارش روبرويم هست و افسر نگهباني پشت آن نشسته.
افسر نگهبان، افسر نظامي نبود. يك لباس شخصي بود كه به افسر نگهبان مشهور بود. رو كرد به طرف جهانگيري و گفت: آقاي جهانگيري چون شما با ايشان سر و كله‌زدي، خودت بيا گزارش او را ثبت كن. جهانگيري شروع به نوشتن كرد. گفتم: مي‌شود علت آوردن مرا به اينجا بگوييد؟ گفت: خيلي عجله‌داري. مطالب را نوشت و گفت: چشم بند را بزن. از پله‌ها بالا بردند تا به جايي كه لباس‌ها را تحويل مي دادند رسيديم. جهانگيري دستم را گرفته بود و مي‌گفت: اينجا پله است ـ‌پله، پله، پله، پله، عمداً مسخره مي‌كرد. من هم كم نمي آوردم، گفتم: ببينيد آقاي جهانگيري زمين نمي‌خورم، شما نسبت به من محبت داريد.
پايم از درد تير مي‌كشيد، صورتم سيلي خورده بود، به پهلويم لگد‌زده بودند. به محل تحويل لباس رسيديم. گفت: چشم‌ بندت را بردار. يك دست لباس طرف من پرت كردند و گفتند: لباست را عوض كن و هر چه داري در اين كيسه بريز. ما به عنوان اينكه آزاد شده بوديم پيراهن و شلوار نو تنمان بود. گفت: خوش تيپ هم كه هستي، چه تر و تميز! گفتم: ما مي‌خواستيم آزاد شويم به همين خاطر لباس نو پوشيديم. گفت: ناراحت نباش اينجا هم آزاد مي‌شوي.
فهميدم در كميته مشترك ماندگار شدم. لباسهايم را در يك كيسه ريختم و تحويل دادم. به نگهبان گفتم: كمربند من در اوين گم شده بود اينجا گم نشود! به چه دليل اينها را مي‌گفتم؟ اولاً مي‌خواستم تست كنم ببينم از دهان آنها چيزي در مي‌آيد يا نه؟ دوماً نمي‌خواستم خودم را بشكنم، من هنوز به اميد آزادي بودم و نمي‌خواستم از آن فضا خارج شوم كه روحيه‌ام خراب شود. فراموش نكنيد كه در هنگام ورود به زندان اوين و كميته مشترك، درحركت اول ساواك تلاش مي كرد روحيه زنداني را به شدت منكوب كند. داشتم لباسهايم را در كيسه مي‌ريختم كه يكدفعه فرياد دلخراشي از بندها شنيدم، فاصله‌اي آنجا تا بند خيلي كم بود. از اين فرياد خيلي‌ ترسيدم. چون از قبل هر چه در موردكميته مشترك شنيده بودم، خشونت بود. آرش، منوچهري، حسيني و ... . لباس ها را تحويل داديم و دوباره چشم بند را زدند. صداي كوبيدن در آمد، در باز شد و مرا داخل اتاق انداختند. چشم‌بندم را باز كردند، تازه آنجا بود كه فهميدم در انفرادي هستم.
هنگام تحويل لباس‌ها گفتم زندان قصر به من صبحانه نداده اند اگر مي‌شود به من صبحانه بدهيد. گفتند: مگر اينجا هتل است؟‌تو برو به وقتش صبحانه هم مي‌دهيم. فضاي كميته مشترك كاملاً متفاوت بود.

*فارس: فضاي سلول هاي كميته مشترك چگونه بود؟

*بازرگاني: در كميته سلول ها پنجره نداشت و در ساختار زندان به گونه اي بود كه لامپ را در دل ديوار قرار داده بودند و توري محكمي رويش تعبيه مي‌كنند تا زنداني نتواند خودكشي كند، ارتفاع هم زياد است. در دستشويي لامپها قابليت دسترسي داشت اما در انفرادي اتاق تاريك بود. مثل همين الان موزه عبرت. زماني كه ما را وارد كردند متوجه ساعت نبوديم، حدس مي‌زدم ساعت 8 و 9 صبح است اما به مرور حدس و گمان از دست انسان خارج مي‌شود. در سلول انفرادي به زندانبانان گفته شده بود كه كسي را بلند صدا نكنيد. درسلول را بزنيدنگهبان آرام مي‌گويد چه كار داري؟ و زنداني آهسته كارهايش را مي گفت.
در كميته معمولاً متوجه وقت نماز مي‌شديم چون فاصله بين بند عمومي و انفرادي‌ها كم بود. در عمومي كتك خوردن، شكنجه و فرياد زدن عادي بود. ما بعدا متوجه شديم كه چرا آنان كه گرداگر طبقه بالا كتك مي‌خوردند را راه مي بردند و آنها را مي دواندند، چون خون پاهايشان دَلَمِه نشود.
ما صداي اينها را مي شنيديم لذا از نظر روحي شديدا دچار آسيب مي شديم. در اوين خيلي متوجه نمي شديم كه چه كسي را شكنجه مي كنند چون فضا جدا بود. از لحظه ورودمان به انفرادي شاهد سرو صداي زيادي بوديم. بعدها شنيديم كه مي گفتند: اين سرو صدا از نوار كاست پخش مي شده! اما بعيد مي دانم صدا، صداي زنده بود.
در يك دالان سه تا انفرادي بود كه بصورت مستقيم به سالن دسترسي نداشت. من با صداي آهسته گفتم: كسي اينجا نيست؟صدايم را مي شنويد؟ كم كم صدايم را بالا بردم. صداي ضعيفي آمد و گفت: من هم اينجا هستم. گفتم: من داشتم آزاد مي شدم كه دوباره به كميته منتقل شدم. گفت: تمام آزادي ها لغو شده، مگر خبر نداري. گفتم: نه. گفت: به پاسگاه چهار راه سيروس حمله شده.
فهميدم كه چرا آزادي ها لغو شده و خيالم كمي راحت شد كه كسي روي من اعتراف نكرده. قبلا محدود تهران به اين وسعت نبود هر جا سكونت بيشتر بود پاسگاه ايجاد مي كردند . مثل پاسگاه لويزان، لويزان خارج از شهر بود. خيابان مولوي چهار راه سيروس پاسگاه شهرباني بود من زياد از جلوي آن رد شده بودم. امامزاده اي معروف به قبر آقا در آنجاست مركز جولان گاه هاي طيب خدا بيامرز و رمضان يخي و شعبان بي مخ آنجا بود.
آن موقع اگر به مكاني حمله مي شد بيشتر از نارنجك استفاده مي‌ شد. سلاحي بود كه برخي مبارزان و گروهها داشتند. من فهميدم منظور از زدن بمب گذاري نيست، نارنجك است. ظهر غذايي به ما دادند و خورديم بعد دنبال مان آمدند. جلوي هر بند يك كليد دار بود. انفرادي ها كليد جدا داشتند، سمت چپ مدخل ورودي بند انفرادي سلول من بود.
كليد‌ها آن قدر زياد بود كه دسته اي بود، آمدند درب سلول مرا باز كردند، نگهبان گفت: محمود بازرگاني؟ ديدم جهانگيري يكدفعه گفت: خودشه، همين پدر... است. در را باز كردند و چشم بند به چششم زدند. خواستم دمپايي بپوشم، يك لنگه را پوشيدم اما اجازه نداد دومي را بپوشم. گفت: بيا! رفتيم به اتاق شكنجه معروف كه الان ماكت حسيني در آنجاست. گفتند: چشم بند را بردار. تا برداشتم با نگاه اول به آن اتاق تمام خاطرات اوين برايم زنده شد با اين تفاوت كه در اوين از سلول انفرادي تا اتاق شكنجه 5-4 دقيقه راه بود. اما در اينجا به طرفة العيني به اتاق شكنجه رسيدم. يك تخت آنجا بود كه زيرش هيتر برقي بود، يك صندلي و سطل آپولو هم وجود داشت. اينها را در اوين ديده بودم اما تخت و اجاق را نديده بودم.
گفتند روي صندلي راحتي بنشين. با چفت‌ها ساق پايم را بستند، دستم را هم بستند. گفتم: آقا جهانگيري مي شود سئوال بپرسم؟ گفت: غلط زيادي نكن ما بايد از تو سوال كنيم. گفتم: شما بپرسيداشكال ندارد ولي من مي خواهم بدانم چرا مرا به اينجا آورده ايد؟ گفت: دوست داشتيم، ما اختيار داريم هر چه دل مان مي خواهد انجام دهيم. گفتم: آخر محكوميت من تمام شده من حرفهايم را در اوين زده ام، محاكمه شده ام. گفت: اين را مي دانم. ديدم يك پوشه به قطر 3-4 سانت روي صندلي ست. گفت: اين پرونده توست. ديدم اينها همه ي پرونده ي مرا از دادرسي ارتش گرفته‌اند.
گفت: ما مي دانيم محكوميت تو تمام شده اما مي خواستيم با تو آشنا شويم. گفتم: خوب پس چرا مرا روي اين صندلي نشانديد؟ سوال من را جوابي نداد و بي هيچ پرسشي كابل را برداشت و به پاهايم زد. اين برايم خيلي دردناك بود چون من حريف سوالات او بودم اگر از من سوالي مي‌كرد مي توانستم حداقل كتك خوردنم را به تعويق بيندازم.
شروع كرد با كابل يواش يواش زدن. اين آهستگي اعصاب انسان را داغون مي كند. گفت: درد داره؟ گفتم: منو اينجا نشاندي و دست و پايم را بستيد و كابل مي زني! مي خواي درد هم نداشته باشه؟ گفت: ما مي خواهيم به تو درد روحي وارد كنيم. وقتي فرد را به اتاق وارد مي كردند اول كه چششم را باز مي كردند اجازه مي دادند فضا را كاملا نگاه كنند.
او مرا كابل زد، نمي دانستم كه هنوز اجازه كتك زدن دارد يا نه.50-40 ضربه زد پوستم كم كم آماده شد كه درد بگيرد، يكدفعه از در «نهنگ ساواك» داخل شد. حسيني هيكل عجيب و ترسناكي داشت؛ اين ماكتي كه در موزه عبرت ساخته اند خيلي شبيه اوست اما باز هم به وحشتناكي خودش نمي رسد.
وارد شد كت به تن نداشت، دكمه آستينش را باز كرد و آن را بالا زد. گفت: مرا مي شناسي؟ گفتم: بله در اوين با شما آشنا شدم. گفت: پس يادت هست، مي دوني كه من هم مي توانم به اوين بروم و هم به كميته مشتركبيايم. مي داني اينجا كجاست؟ گفتم: بلكه كميته مشترك. گفت: تعريفش را در زندان قصر شنيدي؟ گفتم: بله، مهرباني هاي شما را برايم توصيف كرده‌اند. گفت: مرا مسخره مي كني؟ گفتم: نه شما كه مرا نمي زني. من محكوميت تمام شده. باز شروع كردم به تكرار آن مثنوي. گفت: ما به محكوميت نگاه نمي كنيم، دوست داريم شما را بزنيم. گفتم: بابت چي؟ من كه زنداني خوبي بودم. جناب سرهنگ زماني مرا مي شناسد. گفت: بله تو آدم خوبي بودي، در اعتصاب شركت كردي، غذايي نخوردي، در زمان كشته شدن غفاري سنگش را به سينه مي زدي، فهميدم اينها راجع به همه زنداني‌ها گزارش دارند. او كابل را برداشت و گفت: من مي پرسم تو جواب بده. در زندان با چه كساني مانوس بودي؟ گفتم: همه ي زنداني ها صبح تا شب با هم هستند ناچارند كه با هم مانوس باشند و زندگي كنند. گفت: مي داني چرا تو را به اينجا آورده ايم؟ گفتم: نه. گفت: مي داني آزادي ها لغو شده؟ گفتم: نه. هر چي سوال كرد جواب نه دادم. گفت: شماها عادت داريد تا زماني كه داخل هستيد موش مي شويد و بيرون كه مي رويد دوباره مبارزه مي كنيد . گفتم من كه بيرون نرفتم، پدر و مادرم منتظرند.
گفت: نگران نباش ما به آنها خبر مي دهيم. كابل را برداشت و اولي را كه زد سوالش را پرسيد: فكر مي كني كدام گروه پاسگاه به چهار راه سيروس حمله كرده است؟ گفتم: نمي دانم. باز شروع به زدن كرد.گفت: من مي زنم هر جا حس كردي مطلبي به درد ما مي خورد بگو.
من متوجه شدم اينها افراد را گروه گروه به اينجا مي آوردند تا بفهمند حمله به پاسگاه كار چه گروهي بوده. گفتم: پاسگاه سيروس چه ربطي به من دارد، جرم من اعلاميه بوده. گفت: شما فكر مي كنيد ما نمي دانيم آموزه هاي تروريستي و اقدامات مسلحانه را به شما آموزش مي دهند؟ گفتم: چه كسي آموزش مي دهد؟ باز شروع به زدن كرد.
آن روز من واقعا چيزي نمي دانستم كه بگويم و حسيني حسابي ما را كوبيد. حدود 5/1 الي 2 ساعت گذشت، پيوسته نمي زد او را صدا مي كردند. دكتر حسيني، آقاي دكتر حسيني، آقاي منوچهري با شما كار دارد. حسيني كابل را سر جايش مي گذاشت و مي رفت.
كابل فعلي در موزه عبرت الان يك نماد است. آن كابل چند لايه بافته به هم بود و قطور شده بود، رشته هاي سر كابل باز بود. ما دو جور سيم مسي داخل كابل‌ها داريم، يك نوع افشان و يك نوع هم مفتول است. كابل حسيني مفتولي بود، چون افشان انعطاف دارد اما كابل مفتولي انعطاف ندارد. خم نمي شود درد به قدري به من فشار مي آورد كه قادر به تكان دادن پايم نبودم. پايم كه بسته بود با هر تكاني كه به كف پايم مي دادم احساس مي كردم اگر آن را ثابت نگه دارم درش كمتر است.
جهانگيري ايستاده بود و سيگار مي كشيد. گفت: درد داري. گفتم: آقاي جهانگيري شما وساطت كنيد، من كه كار نكردم. گفت: حسيني هر چه مي پرسد جواب بده. گفتم: باز جوي من شما هستيد يا آقاي حسيني. گفت: من هستم، مي خواهي حرف بزني؟ بگذار برم ورق بياورم. رفت و برگه كاغذي آورد. گفت: من دستت را باز مي كنم ورق را روي پايت بگذار و بنويس. گفتم: چه را بنويسم؟ من كي گفتم شما كاغذ بياوريد؟
حسيني برگشت، احساس كردم پرونده‌اي را به اينها سپرده اند كه اهميتش از من بيشتر است، دستم را باز كردند و گفتند: او را دور نرده ها بدوانيد. اول فكر كردم به عنوان شكنجه مرا مي دواندند اما بعد فهميدم بخاطر اينكه خون در پا جريان پيدا كند اين كار را مي كنند. در حال دويدن هم از پشت به سر و كمر ما كابل مي زدند. با مجروحيت پايم ديگر كمر برايم مهم نبود. نمي توانستم بدوم سعي مي كردم كه كابل نخورم.
باز ما را به سلول انفرادي برگرداندند. درب بندهاي كميته مشترك را كه مي بييند يك درب هست كه به بالكن راه دارد و درد ديگر به پله هاي بند راه دارد. در بالكن هميشه بسته مي شد و بعد چشم بند را بر مي داشتند. در بالكن به ضرورت باز مي شد مثلا براي بردن به اتاق شكنجه يا براي دادن عذاب روحي به زندانيان از اين پله ها پايين مي بردند و از پله ديگر بالا مي بردند.
در راه پله با بدبختي راه مي رفتم، ديدم افراد زيادي آويزان هستند پيكرهاي بيجان در مقابل درب بندها افتادند، از آنجا چشمم به حوض پايين در وسط حياط افتاد، سر يك نفر را گرفته و در آب كرده بودند.
از بالا كاملا معلوم بود. وقتي زنداني را به اتاق شكنجه مي بردند، شكنجه گران بدشان نمي آمد كه زنداني اين صحنه‌ها را ببيند. معمولا كاري مي كردند كه فرد از شكنجه‌ هم پرونده‌ايش عبرت بگيرد. به او مي گفتند ببين دوستت حرف نزده به همين خاطر اين بلاها را سرش آوردند، حالا اگر مي خواهي چنين بلايي سر تو نيايد بايد حرف بزني. بعد از ديدن آن صحنه ها جلوي در ورودي به بند چشمبند را به چشمم زدند. لنگه دمپايي من در اتاق شكنجه جامانده بود، داخل سلول كه شدم حس مي كردم سوزش تمام پيكر مرا گرفت. در راه برگشت جهانگيري همراه من نبود به نگهبان گفتم: پايم درد مي كند. با تمسخر گفت: درد مي كند؟ گفتم: بله. گفت: تا 2 ساعت پيش صبحانه مي خواستي حالاحتما دكتر مي خواهي، باشه نامه مي نويسم كه دكتر براي ديدنت بيايد. مرا به سلول انداخت تا بعد از ظهر. با تيمم نماز خوانديم، متوجه شدم كه ظهر شده چون قبل از ناهار مرا برده بودند.
بعد از نماز به پايم دست مي كشيدم، جرات نداشتم به كف پايم دست بزنم. سلول هاي انفرادي در كميته از انفرادي هاي اوين كمي تنگ تر است. هنگام ورود به سلول ديدم يك قاشق، ليوان و يك كاسه پلاستيكي گوشه سلول است. موقع ناهار كه شد گفتند ظرفت را جلو بياورد و من داخل آن ظرف غذا خوردم. هنگام بازگشت به سلول انفرادي به نگهبان گفتم: دستشويي دارم. گفت: بريز داخل شلوارت. گفتم: در اوين هرگاه دستشويي مي خواستيم بريم در سلول را باز مي كردند. گفت: اوين هتل است، اينجا آن طور نيست. من به ناچار گوشه سلول دستشويي كردم. فكرم ناراحت بود، از نظر روحي بهم ريخته شده بودم. در اوين آنچه باعث مي شد درد را تحمل كنيم ياد خدا بود. «الا بذكر الله تطمئن القلوب» اين آيه هيچ وقت از زندگي من خارج نمي ‌شود.
نوبت شام شد، غذاهاي اوين قابل تحمل بود اما در اينجا كيفيت غذا بد بود. بخصوص اگر فرد همكاري نمي كرد. هنگام گرفتن غذا نمي توانستم با پا راه بروم با «باسن» جلو رفتم و گفتم: دستشويي كه نگذاشتيد برم، گوشه سلول كارم را انجام دادم. گفت: اين كه عادي ست، چه بوي بدي مي آيد. گفتم: مي‌خواهم نماز بخوانم. گفت: نماز را هم همان گوشه سلول بخوان. با اصرار و با چشم بند به همراه يك نگهبان به دستشويي رفتم. در نيمه باز بود و نگهبان جلوي در ايستاده بود و مراقب بود كه زنداني كاري نكند.
آخرشب باز سراغم آمدند همين كه در سلول را باز كردند كه بگويد محمود بازرگاني بيا بيرون، يك صدايي آمد و گفت او را رها كن. باز جوهاي كميته مشترك محدود بودند، بعدها فهميديم اگر متهم جديدي را به كميته مي آورند آنهابه سراغش مي روند و به او مي پردازند. حالا كه ما آنجا بوديم لذا فردا صبح يا نصف شب سراغ ما مي آمدند. زمان احضار زندانيان به مرحله باز جوي و شكنجه اصلا محدوديت نداشت، ساعت 3-2 نيمه شب كه تازه چشم ما گرم شده بود، يكدفعه صداي فرياد دلخراش مي آمد و همه چيز را بهم مي زد.
متوجه شده بودم كه تراكمي در كميته مشترك هست و جمعيت زياد شده، سال 54 روند مبارزه با سال 53 خيلي فرق كرد. دستگيري ها زياد شده بود، دانشجو هاي دانشكده فني مرتب دستگير مي شدند و تازه ما اين خبرها را از زندان قصر مي شنيديم.
صبح روز بعد آمدند و گفتند: دكتر- دكتر. يعني چه كسي مي خواهد نزد دكتر برود؟ اتاق پانسمان؟تا صداي دكتر آمد من به در سلولم زدم، در را باز كردند و دكتر جلو آمد. حق نداشتيم بلند صحبت كنيم. اگر فرياد مي زديم، مواخذه مي شديم و ما را كتك مي زدند. نگهبان آمد و گفت: چيست؟ گفتم: مي شود مرا به درمانگاه ببريد؟ گفت: از تو داغون تر را نمي بريم، چه رسد به تو. گفتم: چه عيبي دارد مرا ببريد؟
با اصرار زياد چشم بند زدند كه مرا به درمانگاه ببرند. گفتم: نمي توانم راه بيايم. نگهبان گفت: اگر راه نيايي دكتر هم نيست، با بدبختي روي پاشنه پا راه رفتم. يك لنگه دمپاي ام را پا كردم. به طبقه پايين رفتيم، هنگامي كه مرا به سلول برده بودند متوجه شدم از پله بالا مي رويم اما وقت بردن به اتاق شكنجه از پله پايين نبردند. معلوم شد كه اتاق شكنجه در همان طبقه است. مرا داخل اتاق پانسمان بردند و در را بستند. گفتند: چشم بند را بردار. چشم بند را كه برداشتم ديدم يكسري از وسايل پزشكي در آن اتاق هست. دكتر گفت: چته؟ نگهبان گفت: نياز زيادي به دكتر داره. دكتر گفت: بنشين روي صندلي، پاهات را بلند كن. پاهامو بلند كردم. گفت: براي چي آمدي؟ اين كه چيزي نيست. گفتم: پوست پاهام شكاف برداشته. مقداري نگاه كرد و بعد با بتادين پايم را خيس كرد و باند خشك را رويش گذاشت، در حد پانسمان معمولي. دوباره مرا بالا بردند و آنجا بود كه فهميدم ظاهرا پرونده ام زياد جدي نيست كه اينها قبول كرده اند مرا به دكتر ببرند.
اما تمام اين مطالب همه حدس و گمان بود. بعد از ظهر آن روز آمدند و در سلول را باز كردند و مرا دوباره بردند. اين سري به اتاق شكنجه نبردند به اتاق آرش بردند. كنار اتاق شكنجه يك اتاق هست كه در آن قفسي قرار دارد و هيتري در زير آن روشن است. چشم بند را برداشتم و ديدم روي ميز يك ماشين تايپ قرار دارد. بازجوي من آرش نبود، جهانگيري پشت تايپ نشسته بود. گفت: من مي پرسم، تو جواب بده. شايد منظورش اين بوده كه من اعتراف كنم. گفت: اسم؟ محمود. شهرت به بازرگاني و... هر چه گفت جواب دادم. گفت: آيا داخل زندان با گروه هاي جديد آشنا شدي. گفتم: خير. چيزي نگفت، فقط تايپ كرد. آيا در زندان كسي با افكار شما كار كرده كه بيرون از زندان آن را ادامه دهي و عليه امنيت كشور اقدام كني؟ آنها نمي گفتند مبارزه. گفتم: خير.
گفت: در زندان با چه كساني بشتر مانوس بودي؟ اينجا سوال سخت شد. آنها مي‌دانستند در زندان چه آدم‌هايي حضور دارند يك عده اهل مطالعه بودند اما خيلي با ما نمي‌جوشيدند. در بند يك و هفت اتاق من اتاق دلخواهم نبود مثل بندموقت زندان قصرنبود. اسم چند نفر را بردم كه با هم غذا مي‌خورديم. گفت: اينها كي هستند؟ گفتم: هم اتاقي‌هايم. گفت: در حياط با چه كساني قدم مي‌زدي؟ فهميدم كه بحث پاسگاه چهار راه سيروس روي ما نيست. گفت: در اعتصاب‌هاي داخل زندان شركت كردي؟ گفتم: نه. از جايش بلند شد.
قبلا جريان اعتصاب را برايتان گفتم كه ستار مرادي كسي بود كه در اعتصاب‌ها با پوتين روي دست زنداني مي‌ايستاد، دو نفر هم پاهاي زندانيان را مي گرفتند و به زور با قيف در گلوي زندانيان شير مي‌ريختند كه زنداني از بين نرود. جهانگيري بلند شد و گفت ببين‌، خواستيم تو را نزنيم اما انگار نمي شود. من متوجه شدم مي‌خواهند از دوره‌اي كه در زندان گذرانديم اطلاعات كسب كنند. گفت: ببين ما مي‌دانيم شما در زندان در حياط با چه كساني قدم مي‌زدي. اسم دو سه نفر از دوستانم را برد. گفتم: من نمي‌دانم بايد چه بگويم ما زنداني بوديم و بايد دوره محكوميت را مي‌گذرانديم، نمي شود كه مدام ديوار را نگاه كنيم. گفت: آفرين، همش ديوار را نگاه نمي‌كردي. چه چيزي را نگاه مي‌كردي؟
در جوابش مكث كردم، از جايش بلند شد و گفت: پاشو برو داخل قفس. گفتم: زيرش هيتره. گفت: نترس خاموشه، برو داخل10-15 دقيقه بعد ببينم جايت چه طور است. وقتي فرد را داخل قفس مي‌كردند بعضي با سر وارد مي‌شدند اما به من گفت مثل سگ با پشت برو داخل. مرا داخل قفس كردند، در آن را هم با يك سيم بستند، هيتر را به برق زد. داد و فرياد كردم و گفتم: من كه به سوالات شما جواب دادم. گفت: مي‌خواهيم تو را تست كنيم كه اگر مزاحم نظام شاهنشاهي نيستي آزادت ‌كنيم، من مي‌توانم راحت برگه آزادي‌ات را بنويسم. او وعده آزادي مي‌داد. من واقعا مانده بودم چه بگويم كه از من دست بكشد. گفتم: اگر بدانم شما دنبال چه هستيد شايد راحت‌تر بتوانم خود را از اين مخمصه رها كنم. گفت: چه كتابهايي خواندي؛ آنها از كتاب‌هاي داخل زندان بي‌اطلاع نبودند. در خيلي از بازرسي‌ها خيلي از كتاب‌هاي بند را مي‌بردند. اندرزگاه شماره دو مثل بند موقت نبود كه هر كتابي بيايد داخل. گفتم: خلقت انسان را خواندم. گفت: خواندي كه جواب كمونيست‌ها را بدهي، با چه كساني بحث مي‌كردي؟ مي دانستم كه آنها آدم معمولي نيستند و كتاب‌ها را مي‌شناسد. كتاب «وحي و نبوت» شهيد مطهري ممنوع نبود، مجموعه درس‌هايي بود كه در ارشاد و ديگر ميزگردها گفته شده بود و تبديل به كتاب قطوري شده بود. گفتم: وحي و نبوت را خواندم. گفت:آفرين پس داري پايه‌هاي اعتقاداتي و اسلاميت را قوي مي‌كني. مگر تو نمي‌خواهي بيرون بردي و آينده‌ات را بسازي؟ ما مي‌توانيم اين محكوميت را از پرونده‌ات برداريم. گفتم: باشه ديگه كتاب نمي‌خونم. هيتر هم از زير گرم كرده بود، من هم در حال جابجا كردن خودم بودم. گفت: مي‌داني هر كه را مي‌ آورند اينجا با او چه مي‌كنند؟ گفتم: بله، صداهايشان را مي‌شنوم. گفت: فكر نمي‌كني كه اينها نوار است؟ گفتم: نه. گفت: خوب است، مي‌خواهم گزارش بنويسم درخواست عفو مي‌كني؟ باور كنيد نمي‌دانستم چه بگويم. نمي‌دانم شما در زندگي از چه چيز بدت مي‌آيد.اما اين درست چيزي بود كه من از آن بدم مي‌آمد. گفتم: من كه كاري نكردم. گفت: آهان پس عفو نمي‌نويسي و تاحالا ننوشتي. اينجا فهميدم از اطلاعيه‌هايي كه از بلندگوي زندان مي‌نوشتند براي چنين مواقعي استفاده مي‌كردند. كابل ديگري برداشت و شروع كرد زدن به قفس. ميله‌هاي قفس از هم فاصله داشتند و كابل از ميله‌ها عبور مي‌كرد و به بدنم مي‌خورد، از بالا و بغل به من اصابت مي‌كرد. اين هم روز دوم ما بود و گفت براي امروزت بس است به سلول برو ما تا زماني كه به يقين نرسيم كه تو از مبارزه توبه كردي و اين كار را ادامه مي دهي مهمان ما هستي.
در راه انتقال به سلول ديگه نمي‌توانستم راه بروم، خيزبردار - خيزبردار با چشم بند به طرف سلول رفتم با كابل و لگد به سرم مي‌زد و مي‌گفت از اين طرف و آن طرف برو.
داخل سلول رفتم با وجود درد باخود جمع‌بندي كردم كه اينها گزارشاتي از من دارند. گويا اصل بر اين بوده كه آزادي ها لغو شود، حالا چرا آدم‌ها را به اوين يا كميته مي‌بردند؟ به خاطر اينكه بيرون بر كسي دسترس ندارند كه او را دستگير كنند، زور خود را به زندانيان خالي مي‌كنند.
4-5 روز با ما كاري نداشتند، ما هم بحث دكتر را بيشتر دنبال مي‌كرديم، پشتم هم به شدت زخم شده بود. لباس داخل كميته روپوش وشلوار بود و اگر لباس زير به تن داشتيم لطف مي‌كردند و نمي‌گرفتند. لذا كابل درست سر جاي خود مي‌نشست.
هنگامي كه جهانگيري مرا در قفس كرد پرسيد پايت را پانسمان كردند؟ گفتم: بله. از اين رو ديگر به پايم شلاق نزد. چندجلسه هم پانسمان رفتم، دكتر جاي زخم را خيس نمي‌كرد و باند را كم كم جدا نمي كرد. لايه‌هاي اول راحت‌ باز مي‌شد اما لايه‌هاي زيرين باخون آبه زخم را جدا مي‌كرد. پوست كف پايم در آنجا صدمه جدي ديد. 2-3 روز يكبار پانسمان مي‌كردند، مي‌دانيد كه پانسمان با گذشت دو ساعت خشك مي‌شود و هوا به زخم نمي‌رسد .
مثلا يك روز پيش دكتر بلوزم را بالا زدم و گفتم: كمرم كابل خورده و درد مي كند، او هم بتادين را با پنبه آغشته كرد و محكم به روي كمر يا باسنم ‌زد كه اين سوزش را بدتر كرد. البته بچه‌ها بعدها گفتند آن بتادين نبوده بلكه آب اكسيژنه بوده. آب اكسيژنه خاصيت اسيدي دارد و خيلي وحشتناك مي‌سوزاند.
روز هفتم، هشتم مرا به اتاق روز اول بردند. چشم بند را باز كردند و ديدم يك نفر را به تخت بستند و زيرش هم هيتر روشن است. گفتند: بشين روي صندلي، مقداري مقاومت كردم. علت را پرسيدم ، گفتند: بنشين. آقاي حسيني آمد و با اشاره به من گفت: اين چيزي هم گفته؟ گفتند: نه، توبه هم نمي‌كند، عضو ملوكانه نمي‌خواهد. در ميان همين صحبت ها گفتم: عفو ملوكانه شامل حال ما شده كه محكوميت مان تمام شده و مي‌خواهيم بيرون برويم، اگر عفو ملوكانه شامل حال ما نشود، شما مي‌توانيد ما را تا ابد نگه داريد.
گفت: پس اين چيزها را هم مي‌داني. باز دست و پايم را بستند و حسيني گفت: من با كسي تعارف ندارم، اگر برادرم را هم اينجا بياورند چون قسم خوردم به اعلي حضرت وفادار باشم، رحم و مرودت برايم جايي ندارد. چرا باز جويت را اذيت مي‌كني؟ چرا آنچه را كه مي‌خواهند ‌نمي نويسي و امضا نمي‌كني. ما بايد بگوييم كه شما را آدم كرديم و شما درست شديد. كابل را برداشت و بعد از مدت كوتاهي دوباره سر جايش گذاشت. پيش خودم گفتم: جدا را شكر پشيمان شد. رو به جهانگيري كرد و گفت: آقاي مهندس جهانگيري. گفت: بله. گفت: سطل را روي سرش بگذار. سطل فلزي چند منظوره بود. آن را سر من گذاشت و شروع كرد به زدن كابل به پايم. فرياد خودم در سطل مي‌پيچيد و ديوانه‌ام مي كرد. كاركرد ديگر آن بود كه سطل را به موها مي‌چسباند و بعد به آن الكتريسه وارد مي‌كردند و موي سر الكتريسته مي شد.
براي توليد الكتريسته جاي مخصوص داشت. سيم‌ها را به سطل وصل مي‌كرد ولوم را كم كم مي‌چرخاند و ما فرياد مي‌زديم پرده‌ گوش‌مان آسيب مي‌ديد. منظور سوم اين بود كه آن روي سر فرد مي‌گذاشتند و با كابل‌ يا ميل گرد رويش مي‌زدند، اگر قسمت بيشتر كابل از پشت آويزان مي شدنوك كابل كه مفتول بود به پشت گردنت مي خورد. اصطلاح آپولو را خودشان رويش گذاشته بودند، وقتي سطل را روي سر فردمي‌گذاشتند مي‌گفتند: الان به كره ماه مي‌روي؛ شكنجه وحشتناكي بود.
كابل را به كف پايم زدند و ديگر الكتريسته را انجام ندادند. مرا بلند كرد و گفت: خوب چه مي‌گويي؟ اهل معامله هستي يا نه؟ اگر مي‌خواهي غذا بخوري، كتك قطع شود و به دكتر بروي. بايد با بازجو معامله كني. اينجا ديگر بحث لو دادن كسي نبود، آنها مي‌دانستند من يك سال است در زندان هستم و با كسي رابطه ندارم. گفتم: باشه چشم. مرا با سلام و صلوات پايين بردند. پايم ديگر پاي سابق نبود. بر روي يك كاغذ نوشت: من تعهد ميدهم كه هر وقت مرا خواستند خود را معرفي كنم و عليه امنتي كشور اقدامي نكنم. من كاغذ را امضا كردم .
گفتم: نمي‌توانم راه بروم كابل را بالا برد و من واكنشي نشان ندادم و حتي اگر نيم خيز مي‌شدم گمان مي‌كردند كه مي‌توانم راه بروم. مرا با پتو آوردند و گوشه سلول انداختند. حدود 25 روز با ما كاري نداشتند، اعتراض كردم كه بازجويي‌ام تمام شده چرا درانفرادي بمانم؟ در اين مدت هم دكتر و پانسمان باهمان وضعيت پانسمان پوست زنده برقرار بود.
بعد از 25 روز آمدند درب سلول را باز كردند و جهانگيري 8-10 برگ كاغذ آورد و گفت: اينها را امضا كن. جلوي درب سلول روي دوپايش نشست و من هم چون نمي‌توانستم راه بروم با باسن جلو رفتم و گفتم نمي‌توانم اينها را بخوانم. گفت: بخواني؟ مگر تو قول به ما ندادي؟ فورا حرفم را عوض كردم و گفتم: اينجا تاريك و چشم من ضعيف است، چگونه امضاكنم؟
گفت: نگهبان چشم بند را بياور. در اين فاصله طوري حرف مي‌زدم كه سلول كنارم هم متوجه حرفهايمان بشود. چشم بند زدند و گفت: بلند شو راه برو. با همان پا كشان، كشان ما را به اتاقي كه قفس بود آورد (مرا در اتاق سوم كه تخت برانكاردي دارد اصلا نبردند).
به اتاق قفس رفتم و كاغذ را خواندم، ديدم نوشته بدين وسيله از اعلي حضرت همايوني نسبت به رفتار گذشته‌ام ابراز ندامت مي‌كنم. نوشته بلند بالايي بود.
زير اسم و شهرت و ديگر مشخصاتم را امضا كرده بودم. گفتم: آقاي جهانگيري ندامت چيست؟ من كه زنداني ام را كشيده ام، اگر مي‌خواستم اين گونه آزاد شوم كه حبس نمي‌كشيدم. گفت: يعني شما اعلي‌حضرت را قبول نداري. گفتم: من كي گفتم كه قبول ندارم اما اين طوري كه نمي شه. گفت: خوب وقت ما را نگير، امضا هم نكن. دوباره ما را به انفرادي برگرداندند. فردا يا پس فردا دوباره ما را به اتاق اول بردند و به تخت بستند. پاهايم عفونت كرده بود. گزارش پزشكي زندانيان توسط مسئول بهداري ثبت مي‌شد. مرا به تخت بستند و هيتر را روشن كردند.جهانگيري پرسيد: چرا متن را امضا نكردي؟ بعد از آن شلاق ديگر حسيني را نديديم تا آن روز.
آن روز شخص ديگري را هم زمان با من آوردند داخل اتاق. شايد نمي‌دانستند كه كسي ديگر در حال شكنجه است، من آن فرد را ديدم او آقاي «جعفري چيني‌جاني» روحاني و اهل شمال بود. همين كه او را ديدم جهانگيري سيلي محكمي به من زد و گفت: رويت را آن طرف نكن. حسيني آمد داخل كه او را بزند گفت: اين كه هنوز اينجاست. گفتند: اين كاغذ را امضا نمي‌كند. گفتم: آقاي دكتر حسيني من يك سال محكوميت گذراندم. او امان نداد حرفم تمام شود. در كميته هم كابل روي ساق پا و زانو و ران را از ايشان دشت كردم.
لطف خدا بود يا شلوغي سر اينها كه من كاغذ را امضا نكردم. من در كميته مشترك به بند عمومي نرفتم، تقريبا 2 ماه در كميته بودم. خط‌ هايي كه روي ديوار كشيدم شايد الان باشد در بازديدي كه از آنجا داشتم طالب بودم كه آنها را ببينم اما درب اتاق بسته و قفل بود. بعد از 25 روز آمدند و متن سبك‌تري را از من امضا گرفتند. شايد در اسناد ملي باشد چون بعد از تصرف كميته مشترك اسناد زيادي را از بين بردند.
در آن متن نوشته بود، بدين وسيله متعهد مي شوم كه عليه امنيت كشور مبارزه نكنم اما در اين نوشته خبري از عفو ملوكانه نبود. اين را به حساب زرنگي و زيركي من نگذاريد اين لطف و محب خدا بود. اگر بيرون مي‌آمدم و پدرم از من مي‌پرسيد؟ چه چيزي را امضا كردي؟ اگر به پدرم دروغ گفته بودم و اگر هم مي‌گفتم پدرم هرگز مرا نمي‌بخشيد. پدرم با نگاه به من حالي كرده بود كه اين روزها گذراست.
بعد از حدود 75 روز احساس كردم مي‌خواهند ما را آزاد كنند، پاهايم به شدت داغون بود، زخم‌هاي بدنم خوب شده و نشده بود. آثار فريادهايم آپولو گوشم را آسيب زده بود. حدس مي‌زدم كه اينها مرا با اين وضعيت آزاد نمي‌كنند. مرا چشم بند زدند و با پتو به قسمت لباس‌ها آوردند .لباس‌ها را تحويلم دادند و گفتند: كفشت را بپوش. پايم متورم شده بود و در كفش نمي‌رفت. ناخن‌هاي كوچكم در اوين آسيب ديده بود اما اينجا خوب شده بود با اين حال وقتي كابل مي‌زد كابل برمي‌گشت و به پايم مي‌خورد و ناخن‌هاي ديگرم سياه شده بود.
گفتم: آزاد شدم؟ مامور به كاغذ گزارش نگاه كرد كه مرا كجا خواهند برد گفت: از هفت دولت آزاد هستي. فهيدم آزاد نمي‌شوم. پاهايم حداقل چند ماه نياز داشت كه التيام يابد مرا از آنجا به قصر برگرداندند.
قابل ذكر است كه بنده را اين مدت در كميته به اين علت نگه داشتند كه احتمال مي دادند روي نام بنده اعترافي صورت گيرد. چون سال54 موج دستگيري بسيار شديد بود و از بدترين سال هاي مبارزه در بيرون از زندان به شمار مي امد - سركوبي هاي وحشتناك - اعدام ها، حبس هاي طويل المدت و تشديد برخوردهاي ساواك در اين سال و سال 55 بود.آمار نگهداري زنداني در زندان هاي اوين و كميته مشترك به حدچند برابر ظرفيت بالا رفت . در كميته مشترك شبانه روز فرياد هاي دلخراش شكنجه شدگان به گوش مي رسيد . چه بسا افرادي زير شكنجه هاي طاقت فرسا از بين رفتند.

ادامه دارد...

*گفتگو از حسين جودوي

 

 
ارسال نظر
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
 
نظر
 

پايگاه خبري - تحليلي روايت کارون/ © 1388
www.Ravayatekaroon.ir © 2009. All Rights Reserved